تبليغاتX

لینک ثبت نامی:

http://www.erepublik.com/en/referrer/mahdi7660

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

~~▓▓▒░این چند ابهری ABHAR░▒▓▓~~

~~▓▓▒░این چند ابهری ABHAR░▒▓▓~~

ABHAR اخبار-اس ام اس-متن ها و دست نوشته های چند ابهری-آهنگ و برنامهABHAR

تقصیر خودم نیست.. تقصیر خودمان نیست.. می دانم و می دانی که فردا عید است .. میلاد تو.. میلاد من.. جوانه زدن برای حیات نو.. جوانه زدن برای نگاه نو.. می دانم و می دانی که امشب باید به آسمان نگاه کنیم. نفس بکشیم و از خدا برای تک تک ثانیه ها تشکر کنیم! امشب من و تو دلمان بیشتر تنگ می شود.. برای خودمان.. برای گذشته های ۸۷ مان.. امشب خاموش می مانیم و به همه چی که گذشت فکر می کنیم.. یه همه آدمهایی که تو زندگی مان عبور کردند و یک خاطره!! هر چند بد و یا خوب به یادگار گذاشتند!به همه آدمهایی که بهمان بد کردند و ما به پای بچگی شان گذاشتیم..امشب فکر می کنی حتی به من!! به منی که فقط یه سایه ام روی دیوار!! یه بابا لنگ دراز کوچک برای قلب شکسته ی جودی های بزرگ!!

عجب سالی بود! عجب روزهایی داشتیم! عجب ... عجب بابایی بودم!

نمی دانم چند بار دروغ گفتم! چند بار نگاه خیسی را تحویل نگرفتم! چند بار دلی را لرزاندم! چند بار سایه بودنم دردسر شد برای جودی من! نمی دانم چند بار حرمت شکستم! جندبار ....

اینها درد است برای فکرهای پیرم! می خواهم پا در دنیای جدید بگذارم و چندین بار.. بی اعتنا از چندین سانحه گذشتم و دم نزدم!! خدا از من بگذرد! می خواهم با خیال راحت وارد ۸۸ شوم و پیروز میدانم باشم! پیروزی آنجاست! فقط یک روز! پیش روی من.. پیش روی تو..

خبر تازه در راه است. دستت رابه من بده و پا به دنیای ۸۸ بگذار!

هوا بهاریه.. مهم اینه حال و هواتون بهاری باشه

شاد باشید

سالی خوشی داشته باشید

آینده برای ماست!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 14:40  توسط بابا لنگ دراز  | 


آموخته ام بیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم.

آموخته ام آنچه امروز در دست دارم، ممکن است آرزوی فرداهایم باشد.

آموخته ام زندگی مثل یک نقاشی است، با این تفاوت که در آن از پاک کردن خبری نیست.

آموخته ام که هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست.

آموخته ام پیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم.

آموخته ام همیشه فردی خوشبین باقی بمانم چرا که زندگی و موهبت های آن را دوست دارم.

آموخته ام اگر چه از هر چیزی بهترینش را ندارم ، ولی از هر چیز که دارم بهترین استفاده را کنم.

آموخته ام لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید.

آموخته ام که مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد کوچک به دیگران.

آموخته ام که دانش خود را به دیگران آموزش دهم و دانش دیگران را بیاموزم. بنابراین علم خود را انفاق کرده ام و آنچه را نمی دانم آموخته ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 17:0  توسط بابا لنگ دراز  | 

خر کیف یعنی سر کلاس کاردانی نشسته باشی، دونفر از جلوی در کلاس رد بشن و بگن :" نه اینجا نیست... اینا بچه های کارشناسی ارشدن "•

خر کیف یعنی کلاستو دو در کنی و همون روز استاد حضورغیاب نکنه!

خر كبف یعنی اینكه یه لپ تاپ می گیری دستت اما 2 قرون سواد نداری بهت بگن آقای مهندس!•


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 16:45  توسط بابا لنگ دراز  | 

شکسپیر اگر کسی را دوست داری رهایش کن سوی تو برگشت از آن  توست و اگر بر نگشت از اول برای تو نبوده است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 11:31  توسط بابا لنگ دراز  | 

پیرمرد یك همبرگر، یك چیپس و یك نوشابه سفارش داد... همبرگر را به آرامی از توی پلاستیك در آورد و بادقت خیلی زیاد به دوقسمت تقسیم كرد. یك نیمه اش را برای خودش برداشت و نیمه دیگر را جلوی زنش گذاشت... بعد از آن پیرمرد با دقت خیلی زیاد چیپس ها رو دونه دونه شمرد و آن ها را به دوقسمت تقسیم كرد و نصفه از آنها را جلوی زنش گذاشت و نصفه دیگر را جلوی خودش... پیرمرد یك جرعه از نوشابه ای كه سفارش داده بود را خورد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 22:22  توسط بابا لنگ دراز  | 

کوهنوردي می‌خواست از بلندترین کوه بالا برود...

او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود  و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود  و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...

همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد...

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت...

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است...
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"

ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است  را پاره کن!!!

یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 21:25  توسط بابا لنگ دراز  | 

ترم اول(ترم جو گیریدگی): الو سلام مامانی.منم هوشنگ.وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه.وای خدا خوابگاه رو بگو.وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن - و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده – تنم مور مور میشه.راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشه! لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!! پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 22:34  توسط بابا لنگ دراز  | 

یه روز بهم گفت :میخوام با هات دوست بشم . آخه من اینجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....

 یه روز دیگه بهم گفت:میخوام تا ابد باهات بمونم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام..

بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....

 یه روز دیگه بهم گفت: میخوام برم یه جای دور٬جایی که هیچ مزاحمی نباشه. وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا.آخه میدونی من اونجا خیلی تنهام...

 بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....

یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم آخه میدونی من اینجاخیلی تنهام...

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....

یه روز تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام...

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....

حالا اون دیگه تنها نیست و از این بابت خوشحالم.چیزی که بیشتر از این خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه من تنهای تنهام.....

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 10:46  توسط بابا لنگ دراز  | 

من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست؟

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 10:45  توسط بابا لنگ دراز  | 

 شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.

اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای

 بچینی.

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه اوردی؟

و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ!

هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن

پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟

استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور.

اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی به عقب برگردی!!

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.

استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت:

به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم.

به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.

استاد گفت: ازدواج یعنی همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 23:1  توسط بابا لنگ دراز  | 

خود را به ثبت رساندم.در صفر عاشقی 27 بهمن! بابا لنگ دراز، متولد اهواز. پابرهنه هستم.با لنگهای دراز! می توان گفت هیچ ریگی در كفش ندارم ! نامم را پدرم انتخاب کرد ؛ نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم ؛ شماره شناسنامه ام را اداره ثبت احوال اهواز و محل تولدم را کار پدرم!دیگر بس است ! دیگر بس است. می خواهم راهم را خودم انتخاب کنم..............

 

 

تولدم مبارک

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 22:24  توسط بابا لنگ دراز  | 

روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد : آن مرد جاذبه زمین را کشف کرد.

روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد : آن مرد گفت : چه قدر بد شانس هستم و آنجا را ترک کرد.

روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد : آن مرد سیب را نقاشی کرد.

روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد : آن مرد سیب را بالذت خورد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 23:39  توسط بابا لنگ دراز  | 

مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟

پیرمرد : معلومه كه نه !

جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ !

پیرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم !

جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممكنه ؟ !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 13:58  توسط بابا لنگ دراز  | 

دوستان گلم مرسی از لطفتون. از اینکه به من خوش آمد گفتید و حتی برام گل فرستادید تا حسابی کیفور شم!!!

آره من بابالنگ درازم! مگه چی می شه؟ مگه همش قراره جودی ابوت برای باباش نامه بنویسه؟ مگه همش من باید پنهان کنم که با خوندن نامه های جودی چقد کیفور می شم!! پس بهتره یه بار یا نه یه جا داد بزنم که منم! جان اسمیت! بابالنگ دراز که اومدم تو این بلاگ تا یادی از جودی کنم!! باشد که فراموش نشم!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 21:42  توسط بابا لنگ دراز  | 

با سلام ,
خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 21:34  توسط بابا لنگ دراز  | 

حالا دست سوت کف هوراااااااااااااااااااااااااااااا

ایوی ایول بابالنگ درازو ایول

من اومدم

خوش اومدم

این پستم از طرف همه ی دوستانی که می خواستن بهم خوش آمد گذاشتم تا راحتشون کنم و به زحمت نیفتن

مرسی دوستان

می دونم که خوش اومدم!!!

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 22:6  توسط بابا لنگ دراز  | 

تو به من خندیدی

و نمی‌دانستی

من به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سال‌ها هست که در گوش من آرام، آرام

خش‌خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم،

که چرا خانه‌ی کوچک ما سیب نداشت؟

جوابیه:

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی که باغبان باغچه ی همسایه

پدر پیر من است!

من به تو خندیدم

تا که با خنده ی تو

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت:برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه ی تلخ تو را...

و من رفتم و هنوز

سال هاست که ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم:

که چه میشد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 21:29  توسط بابا لنگ دراز  |