تبليغاتX

لینک ثبت نامی:

http://www.erepublik.com/en/referrer/mahdi7660

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

~~▓▓▒░این چند ابهری ABHAR░▒▓▓~~

~~▓▓▒░این چند ابهری ABHAR░▒▓▓~~

ABHAR اخبار-اس ام اس-متن ها و دست نوشته های چند ابهری-آهنگ و برنامهABHAR

مرد از زن که به شدت احساس زیبایی می‌كرد، پرسید: ببخشید، شما "شارون استون"

 نیستین؟ زن با عشوه گفت: نه... ولی...

و پیش از آنکه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر می‌كردم. چون...

زن حرفش را برید، ولی همه می‌گن خیلی شبیهشم. اینطور نیست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه می‌‌كنن. به خاطر این‌كه "شارون استون"، زن خوشگلیه،

ولی شما متأسفانه اصلا خوشگل نیستین. به همین دلیل، من فكر كردم شما نباید

"شارون استون" باشین. زن تازه فهمید كه رو دست خورده، با عصبانیت فریاد كشید:

بی‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداری؟ مرد آرام گفت: چرا. ولی اونها هیچ‌كدوم فكر

نمی‌كنن كه شبیه "شارون استون" هستن. زن همچنان معترض گفت: خب، كه چی؟

مرد گفت: چون شما فكر می‌كردین كه شبیه "شارون استون" هستین، خواستم از اشتباه

درتون بیارم. زن دوباره عصبی شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.

مرد همچنان با خونسردی توضیح داد: عرض كردم كه، والده من یه همچی تصوری راجع به

 خودش نداره، ولی چون شما یه همچی تصوری دارین...

زن فریاد كشید: اصلا به تو چه كه من چه تصوری دارم.

و كیفش را برای هجوم به مرد بلند كرد. مرد خود را عقب كشید و خواست كه به راهش

ادامه دهد. اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفری هم كه از سر كنجكاوی جمع شده

بودند، ترجیح می‌دادند دعوا ادامه پیدا كند.

یك نفر به مرد گفت: كجا؟ صبر كنین تا تكلیف معلوم بشه.

دیگری گفت: از شما بعیده آقا! آدم به این باشخصیتی! (و به كت و شلوار مرتب مرد اشاره

كرد) و سومی گفت: این خانم جای دختر شماست. قباحت داره ولله.

زن بر سر مرد كه از او فاصله می‌گرفت، فریاد كشید: هرچی از دهنت دربیاد، می‌گی و بعد

هم مثل گاو سرتو می‌اندازی پایین می‌ری؟

یك نفر پرسید: چی شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟

زن همچنان كه به دنبال مرد می‌دوید و سه، چهار نفر دیگر را هم به دنبال خود می‌كشید،

گفت: از مزاحمت هم بدتر. مردیكه كثافت.

در كلانتری پیش از آنکه افسر نگهبان پرسشی بكند،

زن گفت: جناب سروان! من از دست این آقا شاكی‌ام. به من اهانت كرده.

افسر نگهبان سرش را به سمت مرد كه موهای جوگندمی‌اش را مرتب می‌كرد، چرخاند و

گفت: درسته؟ مرد گفت: من فقط به ایشون گفتم كه شما شبیه "شارون استون"

نیستین. اگه این حرف اهانته، خب بله، اهانت كردم.

افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه می‌كرد.

زن، روسری‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر كه دو رشته منحنی مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در

قاب بگیرد. افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.

زن گفت: اصلا به ایشون چه مربوطه كه من شبیه كی هستم؟

افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه كه ایشون شبیه كی هستن؟

مرد گفت: شما اكواین؟

افسر نگهبان گفت: اكو چیه؟

مرد گفت: منظورم آمپلی فایره كه صدا رو تكرار می‌كنه.

 

 

افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.

مرد گفت: آخه من دارم تو همین جامعه زندگی می‌كنم. چطور می‌تونم نسبت به مسائل

اطراف خودم بی‌تفاوت باشم. یه پیرزنی رو دیروز دیدم كه فكر می‌كرد، سوفیالورنه. آن‌قدر

طول كشید تا من حالیش كنم كه اینطور نیست. آخرش هم فكر كنم نشد.

دیروز اتفاقا كلانتری سیزده بودیم. پیش سروان منوچهری. به خاطر همچین شكایت

مشابهی. افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودكاری از جیبش

درآورد و برگه‌های بلند پیش رویش را مرتب كرد: پس این مزاحمت برای خانم‌ها كار هر روز

شماست. مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم. گاهی وقت‌ها هم روزی دو بار.

البته فقط خانم‌ها نیستن. با خیلی از آقایون هم همین مشكل رو دارم.

بعضی‌ها فكر می‌كنن "مارلون براندو" هستن، بعضی‌ها فكر می‌كنن "آرنولد" هستن.

تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپیشه‌ها نیست.

زن آینه كوچكی از كیفش درآورد و با دستمال كاغذی، خرده ریمل‌های زیر چشمش را پاك

كرد و در حالی كه آینه را در كیفش می‌گذاشت، گفت: یه مزاحم حرفه‌ای! خوب شد كه به

دام افتادی. افسر نگهبان گفت: البته با درایت نیروی انتظامی و تعقیب و مراقبت

خستگی‌ناپذیر بروبچه‌ها. زن با تعجب گفت: بله؟!

افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون می‌دونیم.

زن با عشوه گفت: وا؟ چایی نخورده فامیل شدیم.

افسر نگهبان زهر متلك زن را ندیده گرفت و فریاد زد: آشتیانی! چایی بیار.

سربازی در را باز كرد و پاهایش را به هم كوفت: چشم جناب سروان و رفت.

مرد گفت: ببین جناب سروان! من مزاحم حرفه‌ای نیستم. فراری هم نبودم كه به دام افتاده

باشم. هرجا كه تذكری داده‌ام، تاوانشم پرداخته‌ام، كلانتریش هم رفتم. به هیچ‌كس هم

بدهكار نیستم. افسر نگهبان به تلخی گفت: بقیه حرفها تو دادگاه. و كاغذی پیش روی مرد

گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنویس.

مرد سریع مشخصاتش رو نوشت و كاغذ رو برگرداند.

افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنویسین.

تا آشتیانی در بزند و اجازه بگیرد، پایش را بكوبد و چای‌ها را روی میز بگذارد،

زن هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد.

افسر نگهبان پس از مروری كوتاه به زن گفت: این شماره تلفن منزله؟

زن گفت: بله، خونه خودمه.

افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبایل رو هم بدین. شاید لازم بشه.

زن خواست كاغذ را پس بگیرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكی را به او داد و گفت: روی

همین هم بنویسین كفایت می‌كنه.

مرد گفت: منم لازمه شماره موبایل بدم؟

افسر نگهبان مكثی كرد و گفت: خب بدین، اشكال نداره.

مرد گفت: آخه من موبایل ندارم.

افسر نگهبان دندانهایش را به هم سایید: پس چرا می‌پرسی؟

مرد گفت: می‌خواستم ببینم اشكالی نداره من موبایل ندارم؟ آخه از قوانین بی‌اطلاعم،

اینه كه... افسر نگهبان گفت: نه، اشكالی نداره. و به زن گفت: علت شكایت رو چی

بنویسم؟ و به جای زن، مرد جواب داد: بنویسین من به ایشون تهمت زده‌ام كه شبیه

"شارون استون" نیستین. و به زن گفت: اگه اهانت دیگه‌ای به شما كرده‌ام، بگین.

زن گفت: خب این خودش یه جور مزاحمته دیگه.

مرد گفت: ولی شما به من گفتین: بی‌شرف، كثافت، گاو و حرف‌های دیگه كه حالا بعد من

در شكایتم مطرح می‌كنم.

زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصبانی بودم.

و به افسر نگهبان گفت: حالا باید چه كار كرد؟

افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكمیل شد، می‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضی حكم می‌ده.

مرد پرسید: در مورد این‌كه ایشون به "شارون استون" شباهت داره یا نداره قضاوت

می‌كنن؟ و با خود ادامه داد: كار قاضی هم واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزدیك بررسی

كنه. افسر نگهبان گفت: نخیر، در مورد اهانت و ایجاد مزاحمت شما قضاوت می‌كنن. و به

ساعتش نگاه كرد و گفت: ضمنا حالا دیگه وقت اداری تموم شده.

شما امشب اینجا می‌مونین تا فردا صبح راهی دادگاه بشین.

مرد به زن گفت: من حالا كه بیشتر دقت می‌كنم، می‌بینم در قضاوتم اشتباه كرده‌ام. شما

خیلی هم بی‌شباهت به "شارون استون" نیستین.

زن گفت: واقعا می‌گین؟!

مرد گفت: واقعا. اگه این شباهت وجود نداشت، چرا من از میون این همه هنرپیشه،

اسم "شارون استون" رو آوردم؟!

زن گفت: خیلی‌ها بهم می‌گن. آرزو دارم یه بار با "شارون استون" روبه‌رو بشم، ببینم

خودش چی میگه.

مرد گفت: اون هم حتما به این شباهت اعتراف می‌كنه.

زن به افسر نگهبان گفت: من می‌خوام شكایتمو پس بگیرم.

واقعا حوصله دادگاه و دردسر و این حرفا رو ندارم. این كاغذارو هم پاره كنین بریزین دور.

افسر نگهبان گفت: نمی‌شه. قانون وظیفه خودشو انجام می‌ده.

زن با تعجب پرسید: وقتی من از شكایتم صرف‌نظر كنم.؟

افسر نگهبان گفت: باشه. تكلیف قانون چی می‌شه؟

مرد گفت: قانون كه شماره موبایل ایشون رو داره.

افسر نگهبان نشنیده گرفت و به زن گفت: مشكله. ولی خودم یه جوری حلش می‌كنم.

مرد از جا بلند شد كه برود. قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت: یه سؤالیه كه از

اول كه آمدیم اینجا تو ذهنم موج می‌زنه، می‌شه بپرسم؟

افسر نگهبان در حالی كه كاغذها را پاره می‌‌كرد، گفت: بپرس.

مرد گفت: می‌خواستم بپرسم شما "شرلوك هلمز" نیستین؟

+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1388ساعت 11:35  توسط مهدی  | 

چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم.

بدترین گناه این است که به کسیکه می پندارد تو راستگویی ، دروغ بگویی . " "

+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1388ساعت 11:7  توسط مهدی  | 

 ساکنین دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند، چه تلخ است قصه عادت .....

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 22:5  توسط مهدی  | 

بپذیر نامه نوشتم که فقط یاد توام / به خدا منتظر لحظه دیدار توام

در گلستان ندهد هیچ گلی بوی تو را / تو گل سرخ منی به خدا خار توام

.

گر تو خواهی که بجویی دلم امروز بجوی

ورنه بسیار بجویی و نیابی بازم . . .

.

دلم از عشق سهم کمی داشت / برایم با تو بودن عالمی داشت . . .

.

اگرچه نازنینان را وفا نیست / گلستانی چو باغ آشنا نیست

اگر بر چرخ هفتم پا گذارم / دلم یک لحظه از یادت جدا نیست . . .

.

دل من غمگین است ، غصه ام سنگین است

گرچه با هم نفسم زندگی شیرین است

میل گل در من نیست ، بال من خونین است

اشک غم باید ریخت ، رسم دنیا این است . . .

.

من اگر روح پریشان دارم / من اگر غصه هزاران دارم

به تن و زندگی ام زخم فراوان دارم / به تو و دوستی تو ایمان دارم . . .

.

توی معبد چشات هرکی در زد ، باز نکن !

چون اونجا فقط زیارتگاه منه !

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 14:51  توسط فردوس  | 

 

 بد شانس ترین نسل تاریخ ایران ما هستیم :‌ تو نوزادی شیر خشک نایاب شده بود… تو بچگی هم دوران جنگ بود… دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن… نظام قدیم، نظام جدید، نظام خیلی جدید… رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن… فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد… ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد بارالها! ما حال نداریم به راه راست هدایت شویم، خودت راه راست را به سوی ما کج کن....

 

 یارانه از نماز جماعت هم برداشته شد، از این پس نمازگزار باید خودش حمد و سوره را بخواند

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 14:50  توسط فردوس  | 

امروز از یکی از رفیقام شنیدم به لغت نامه ی آکسفورد امسال لغت کردانیسم ( kordanism) به معنی جعل مدرک اضافه شده
تو گوگل هم سرچ کردم دیدم راست میگه:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 21:47  توسط مهدی  | 

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 18:55  توسط مهدی  | 

اگر دوست داريد وقتى به خانه ميآييد ؛ يکى دور و برتان بچرخد و خودش را برايتان لوس بکند و نشان بدهد که از ديدن شما واقعا خوشحال است...
* اگر دوست داريد وقتى غذا مى پزيد ؛ يکى باشد که هر چه جلويش بگذاريد با علاقه بخورد و هيچوقت هم نگويد که دستپخت مامان جانش بهتر از دستپخت شماست...
* اگر دوست داريد کسي را داشته باشيد که هميشه ي خدا براي بيرون رفتن از خانه حاضر يراق باشد و هر روز و هر ساعتى که شما بخواهيد همراه شما به کوچه و خيابان بيايد...

اگر دوست داريد بقيه مطلب را بخوانيد روي ادامه مطلب کليک کنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 0:12  توسط مهدی  | 

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باچنگال غذابخور»
خدا به ما صدا داده – مامان میگه،«جیغ نزن»
مامان میگه،«كلم بخور،حبوبات و هویج بخور»
ولی خدا به ما هوس بستنی شیره‌ای داده

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«دستمال بردار»
خدا به ما آب گل آلود داده – مامان میگه،«شالاپ شولوپ نكن»
مامان میگه،«ساكت باش،خوابه بابات»
اما خدا به ما درسطل آشغال داده كه میشه باهاش شترق صدا داد

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باید دستكش هات رو دست كنی»
خدا به ما بارون داده – مامان میگه،«مبادا خیس بشی»
مامان میخواد كه ما مراقب باشیم وزیاد نزدیك نشیم
به اون سگ های قشنگ غریبه ای كه خدا بهمون داده نوازششون كنیم

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«برو دستت رو بشور»
ولی آخه خدا به ما جعبه های پر اززغال. تن های سیاه شده قشنگ
داده،چه جور!
من چندان باهوش نیستم،ولی یه چیز رو مطمئنم بخدا
یا مامان داره اشتباه می كنه،یا اگه نه،خدا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 21:57  توسط مهدی  | 

بهترين کار، کاري است که از انجام آن لذت مي بريم. شغلي را بپذير که عاشق آنباشي

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 21:8  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 14:9  توسط فردوس  | 

 

 

زنی که بلوتوث‌های مستهجن شوهرش پخش شده بود به زندگی خود خاتمه داد.

ساعت 9 شب گذشته مأموران مرکز فوریت‌های پلیسی 110تهران از مرگ یک زن جوان باخبر شدند.

مأموران با حضور در یکی از بیمارستان‌های تهران دریافتند زن جوانی بر اثر مسمومیت پس از انتقال به بیمارستان فوت کرده است.

روشن، بازپرس شعبه سوم دادسرای امور جنایی تهران بزرگ درباره این پرونده گفت: بررسی از خانه این فرد نشان داد وی تعداد زیادی قرص مصرف کرده و به این ترتیب مشخص شد این زن جوان به نام میترا به زندگی خود پایان داده است.

وی ادامه داد: تحقیقات از همسر این فرد آغاز شد و مشخص شد، میترا زن متوفی روز حادثه از انتشار بلوتوث‌های مستهجن شوهرش با چندین زن باخبر شده و پس از دیدن این فیلم‌ها در گوشی تلفن شوهرش و یکی از آشنایانش دست به این اقدام زده است.

وی گفت: در حال حاضر تحقیقات برای مشخص شدن زوایای مختلف این پرونده آغاز شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 8:19  توسط فردوس  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 14:23  توسط فردوس  | 

erepublik بازی آنلاینیه که حداکثر چند دقیقه وقتتون رو می گیره...لینک زیر رو برای ثبت نام گرفتم...امیدوارم بازی رو شروع کنید و همگی برای بهتر شدن موقعیت کشورمون بازی کنیم.

در شمن اگه می شه منو بعد شروع ادد کنید.

http://www.erepublik.com/en/referrer/mahdi7660

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 مهر1388ساعت 19:37  توسط مهدی  | 

شاهین نجفی (۱۳۵۹-) ترانه‌سرا، نوازنده گیتار و خوانندهٔ ایرانی مقیم آلمان شاهین زاده سال ۱۳۵۹ در بندر انزلی است و در گیلان زندگی می‌کرده است. او دانشجوی رشتهٔ جامعه شناسی بوده که به دلیل ابراز عقیده موفق به پایان تحصیلاتش نشده‌ است[نیازمند مدرک معتبر و بی‌ طرف] و به قول خودش «جامعه شناسی را در جامعه فرا گرفته، نه در دانشگاه». او از نوجوانی به سرودن شعر و ترانه روی آورد و ساز گیتار را در سبک‌های کلاسیک و فلامنکو آموخت. او آواز خواندن را، ابتدا در سبک‌های راک و اسپانیولی در ایران به صورت زیرزمینی آغاز کرد و با چند گروه مختلف همکاری کرده است.
شاهین نجفی (۱۳۵۹-) ترانه‌سرا، نوازنده گیتار و خوانندهٔ ایرانی مقیم آلمان شاهین زاده سال ۱۳۵۹ در بندر انزلی است و در گیلان زندگی می‌کرده است. او دانشجوی رشتهٔ جامعه شناسی بوده که به دلیل ابراز عقیده موفق به پایان تحصیلاتش نشده‌ است[نیازمند مدرک معتبر و بی‌ طرف] و به قول خودش «جامعه شناسی را در جامعه فرا گرفته، نه در دانشگاه». او از نوجوانی به سرودن شعر و ترانه روی آورد و ساز گیتار را در سبک‌های کلاسیک و فلامنکو آموخت. او آواز خواندن را، ابتدا در سبک‌های راک و اسپانیولی در ایران به صورت زیرزمینی آغاز کرد و با چند گروه مختلف همکاری کرده است. پیش از مهاجرت به آلمان مدتی سرپرست يک گروه موسیقی زیرزمینی در ايران بود و در آلمان سرپرست گروهی به نام «اينان». آخرین گروهی که با آن همکاری می‌کند، گروه تپش ۲۰۱۲ است۳. با پیوستن او به این گروه و اجرای شعرهای سیاسی-اجتماعی‌اش، تپش ۲۰۱۲ بیش از پیش مورد استقبال مخاطبان و رسانه‌های فارسی‌زبان قرار گرفته است۴ در ترانه‌های شاهین نجفی، آمیزه‌ای از اعتراض به حکومت مذهبی، فقر، زن‌ستیزی، سانسور و اعتیاد را می‌توان دید. او تلاش می‌کند که عناصر شاعرانه و ادبی و اصطلاح‌های فلسفی و سیاسی در ترانه‌هایش حضور داشته باشند. ترانه‌ها همچنین ببینید: ما مرد نیستیم برخی از ترانه‌های شاهین نجفی: حاجی ما آخر خطیم ترانه‌ای است شامل انتقاد از تفکری که در جامعه ریشه دواند‌ه‌است. فحش بده ترانه‌ای است درباره فشارهایی که به وی وارد شده‌است ما مرد نیستیم ترانه‌ای است که از طرف وی به جنبش زنان ایران تقدیم شده‌است. عمو کریس تاوون داره کریس دی‌برگ خواننده معروف انگلیسی زبان چندی پیش طی‌ سفر به ایران و برای اولین مجوز اجرای کنسرت یک خواننده غربی در ایران پس از انقلاب اینگونه می‌گوید «تهران امروز از نیویورک و لندن امن تر است». این ترانه اعتراضی است به این گفته‌ کریس دی برگ بامداد برای بامداد ترانه‌ای است که به یاد احمد شاملو سروده و اجرا شده‌است. آوازه خوان در خون ترانه‌ای است اعتراض آمیز به یاد فریدون فرخزاد همراه با انتقاد به کشته شدن او. حرفِ زن ترانه‌ای است درباره حقوق زنان. زندگی سگی ترانه‌ای است که به انتقادی کنایه گونه از زندگی امروز ایرانیان می‌پردازد. ما شرریم ترانه‌ای است در اعتراض به رپر‌هایی که فقط از پارتی و سکس می‌خوانند. طوری که می‌گوید: پسر حاجی نبودیم که از شکم سیری بگیم چشا باز، تیز نگن یه وقت بی غیرتیم رپ ما رپ تلویزیون تپش نیست رپ سرخوشی و آجیل و کیشمیش نیست رپ درد و بند و زجر و زندونه اونی که اینا رو کشیده حرفمو میدونه نجفی در قسمتی از این آهنگ نیز به انتقاد از برنامه شوک بر آمده و می‌گوید: میخواین رپ و خراب کنین بگین فقط فحشه پاش برسه میدیم ولی یه معنیی توشه میخواین رپ و خفه کنین بگین طالبش نیست چرا چون خالتورین، خوب اینکه مشکل نیست من خرم ترانه‌ای است درباره دانشجویان و مشکلاتی که برای آنها در جمهوری اسلامی به‌وجود آمده‌است. مطربان میهن فروش. این ترانه در رابطه با نکوهش موسیقی‌ لوس آنجلسی است. نمونه شعر: تو بوی سیلی و شلاق میدی خانوم تا کی میخوای به مردا باج بدی خانوم ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش یه کم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش ماکه از مَردی مُردیم و چیزی ندیدیم از تو کتاب اسم رستم و فقط شنیدیم که اگر اونم بود امروز حتمآ کراکی بود رستم امروز از جنس بد شاکی بود رستم اگر بود واسش جرم میساختن تو گردنش آفتابه لگن مینداختن از «ما مرد نیستیم»

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 11:7  توسط مهدی  | 

یارو میره خواستگاری. بعد که دختره رو می‌بینه ازش می‌پرسن: خوب چطوره؟ پسندیدی؟
میگه: اینجوری نمیشه. یه محرمیتی چیزی بخونین، درست و حسابی ببینمش.
اونا رو محرم می کنن و یارو حسابی می‌بینش.
ازش می‌پرسن: خوب بالاخره پسندیدی؟
جواب میده: نه! دماغش خیلی بزرگه!

غضنفر می ره امتحان رانندگی، افسر بهش می گه حركت كن.
غضنفرمی زنه دنده عقب!
افسر میپرسه چرا دنده عقب می ری؟
می گه می خوام خیز بگیرم!

جمله عاشقانه همدانی:
با تمام چفته چولیت، شته شولیت، پته پیسیت، قد یه خیار چولسیده داغانتم

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 23:23  توسط فردوس  | 

ترکه ماشینش پنچر میشه ، میره از لوله اگزوز فوت می کنه 
لره رد میشده میگه : خره ، تا صبحم که فوت کنی لاستیک باد نمیشه ، 
چون شیشه های ماشینت پائینه !

 

هدف از آفرینش لرها:
۱- ایجاد رعب و وحشت در بین حیوانات 
۲- ایجاد شادی بین انسانها 
۳- روحیه دادن به ترکها 


 

ترکه میره جبهه و از کمر به پایینش قطع میشه، بهش میگن: چه احساسی داری؟ میگه: احساس می‌کنم تا کمر رفتم تو بهشت

  

دوست غضنفر بهش میگه سی دی که بهم دادی خش داره؟
میگه: آخه آهنگای قشنگش رو علامت زدم

  

  

غضنفر از ژاپن برمیگرده. بهش میگن اونجا مشكل زبان نداشتی؟ میگه: من نه، ولی ژاپنی ها چرا

  

قطعه ای از شاهكار ادبی غضنفر : شب بود و خورشید به روشنی می درخشید پیرمردی جوان یكه و تنها با خانواده اش در سكوت گوش خراش خیابان قدم زنان ایستاده بود.

  

از ترکه می پرسن چه جوری بستنی کیم می خوری؟ می گه می ذارمش لای نون، سیخشو می کشم بیرون

  

می خواستن ترکه رو اعدام کنن، ازش می پرسن: آخرین حرفت رو بزن.
می گه: لعنت بر پدر و مادر اون کسی که بزنه زیر چهار پایه!

  

حیف نون می ره تماشای رقص باله از اول تا آخرش خواب بوده. بعد ازش می پرسن چه طور بود؟ میگه آدمای خیلی خوبی بودن. دیدن من خوابم، رو نوک انگشت راه می رفتن!

  

زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم چرا می خوای با من ازدواج کنی، چی گفتی؟
شوهر: آره، خوب یادمه، گفتم: می خواهم یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم.
زن: خوب، پس چی شد؟
شوهر: خوب، خوشبخت کردم دیگه.
زن: کیو خوشبخت کردی؟
شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه

 

اولی: امان از دست این زنها! زنم تمام دارائی ام را برداشت و رفت.
دومی: خوش به حالت! زن من تمام دارائی ام رو برداشت و نرفت!


روباهی به زاغی گفت: چه دمی، چه سری، عجب پایی! زاغ عصبانی شد و گفت: بی‌تربیت! خجالت بکش.. اون موقع من کلاس اول بودم... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 0:27  توسط مهدی  | 

باز منو دلتنگیو غم   تو کوچه های بی عبور

کاش بدونی تو قلبمی   حتی تو این نقطه کور

کاش بدونی  که با من    حس چشای عاشقت

کاش بدونم چی میگذره    تو لحظه و دقایقت

بازم هوای تو منو مثل یه برگی پر میده          بزودی من می بینمت دلم داره خبر می ده

اگه یه روز بهم بگن که مونده ازم یه نفس              تو اولینو آخرین نیازمی همین و بس

تقدیم به تو که دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 23:29  توسط مهدی  | 

باغ خوبه ، نه بی گل

چشم خوبه ، نه بی نور

دوست خوبه ، نه بی وفا

زندگی خوبه ، نه بی صفا

عشق خوبه ، نه بی معشوق

من خوبم ، نه بی تو !

ღ♥ღ

آنکه ویران شده از یار مرا میفهمد / آنکه تنها شده بسیار ، مرا میفهمد

چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام / که فقط ریزش آوار مرا میفهمد . . .

ღ♥ღ

از پاسخ من معلمان آشفتند / از دهانشان هر چه در آمد گفتند

اما به خدا هنوز من معتقدم / از جاذبه تو ، سیب ها میافتند . . .

ღ♥ღ

به نام خدائی که هستی را با مرگ ، دوستی را یک رنگ

زندگی را با رنگ ، عشق را رنگارنگ ، رنگین کمان را هفت رنگ

شاپرک را صد رنگ ، و مرا دلتنگ تو آفرید . . .

ღ♥ღ



هر دو چشمان تو دنیای من است ، گر نمیبینم تو را ، یادت نگهدار من است . . .

ღ♥ღ

ندارم لحظه ای از تو رهائی / امان از عشق و این رهائی

تمام ترس من ناگفته پیداست / مبادا بین ما افتد جدائی . . .

ღ♥ღ

چشمانت را ورق بزن ، شاید در گوشه ای از آن مرا به یادگار کشیده باشی . .

ღ♥ღ

تو را در قلب شعرم میگذارم / به نام عشق آن را مینگارم

تمام حرف من در شعر این بود / تو را تا بی نهایت دوست دارم . . .

ღ♥ღ

تنها صدای قلب تو حرمت خونه منه / کاشکی بدونی خواستنت به قیمت جون منه . . .

ღ♥ღ

در مرام ما اسیران عاشقی رسمی ندارد

دوستی را میپرستیم چون که پایانی ندارد . . .

ღ♥ღ

2تا صدا هست که خیلی دوستشون دارم

1.صدای تو وقتی که هستی

2.صدای اس ام اس تو وقتی که نیستی

ღ♥ღ

نه پای رفتنم اکنون ، نه بال پرواز است

از این چه سود که بر من ، در قفس باز است . . .

ღ♥ღ

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن / با مردم بی درد ندانی که چه درد است . . .

ღ♥ღ

نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگ تر

فقط میدانم در آغوش منی ، بی آنکه باشی

و رفتی ، بی آنکه نباشی . . .

ღ♥ღ

بی تو هر شب عاشقی بارانی ام / لاله پژمرده و زندانی ام

بی تو در کنج همه دلواپسی / بی تو من آغاز یک ویرانی ام . . .

ღ♥ღ

زبانم را نگاه خسته ات بست / زمستان با زمستان ها بپیوست

نگاهت لرزشی انداخت در دشت / دلم چون متن یک آیینه بشکست . . .

ღ♥ღ

قشنگ ترین شعرم را برای شب شعر چشمان تو گفتم ،

پس تو نیز قشنگ ترین لبخندت را برای لحظه دیدار نگه دار . . .

ღ♥ღ

عشق یعنی یک استخوان و یک پلاک / سال ها تنهای تنها زیر خاک . . .

ღ♥ღ

تبسم شیرین عشق گوشه ای از نگاه خداست ، تنها به نگاه او میسپارمت . .



کاش میشد همچو آواز خوش یک "دوره گرد"

زندگی را بار دیگر ، دوره کرد . . .

ღ♥ღ

گر تو را با ما تعلق نیست ، مارا شوق هست

گر تو را بی ما صبوری هست ، ما را تاب نیست . . .

ღ♥ღ

ای مایه اصل شادمانی ، غم تو / خوش تر از حیات جاودانی ، غم تو

از حسن تو رازها به گوش دل من / گوید به زبان بی زبانی ، غم تو . . .

ღ♥ღ

بی تو گلشن چو زندونه به چشمم / گلستون آذر ستونه به چشمم

بی تو آرام و عمر زندگانی / همه خواب پریشونه به چشمم . . .

ღ♥ღ

دور بودن از عزیزان مشکل است / امتحان با وفائی ، در جدائی حاصل است

گرچه من دورم ز پیشت ای رفیق/ دوریت دریا و یادت ساحل است . . .

ღ♥ღ

ای از خدا رسیده ، ای که تمام عشقی / در جسم خالی من ، روح کلام عشقی . . .

ღ♥ღ

نمیدانم گنجشک ها که شبیه هم هستند ، چه طور همدیگر و میشناسن

و نمیدانم چند نفر شبیه من هستند که تو دیگر مرا نمیشناسی . . .

ღ♥ღ

سیل دریا دیده هرگز باز نمیگردد به جوی / نیست ممکن هرکه عاشق شد

مگر عاقل شود . . .

ღ♥ღ

من اسیر واژه محبتم ، خالی از کینه دل و حسادتم

عاشق دست های با رفاقتم ، زندگی اینجوری داده عادتم . . .

ღ♥ღ

روزم خوش است ، چراکه برای تو میخوانم

شبم خوش است ، چراکه برای من میخوانی

روزگارم خوش نیست ، چراکه باهم نمیخوانیم . . .

ღ♥ღ

غمناک ترین ناله دلم ، بهانه دیدن توست ، تو بگو با دل بی قرارم چه کنم ؟

ღ♥ღ

گریه کن ای ابرک من همچون ستاره بر زمین

روز میلاد مرا در شب بی صحر ببین . . .

ღ♥ღ

عشق است در فال همه ، جز من که دارم واهمه . . .

ღ♥ღ

در آن زمان که وفا قصه برف و تابستان است ، و صداقت گل نایابی است

به چه کسی باید گفت ، با تو خوشبخت ترین انسانم . . . ؟

ღ♥ღ

بعد تو دگر هستی ما پا نگرفت / بعد از تو کسی در دل ما جا نگرفت

در کلبه تنهائی خود پوسیدم / بعد از تو کسی سراغ ما را نگرفت . . .

ღ♥ღ

به سکوت سد مرداب قسم که تو نیلوفر چشمان منی

و دل خسته من میترسد که تو پژمرده شوی

که تو مرا به فراموشی شب ها سپری

که مبادا به دلم زنگ سیاهی بزنی

و به شب های امیدم تو تباهی بزنی

ღ♥ღ

زندگی در گذر حادثه هاست ، گاه تلخ است و گهی شیرین است

دل ما در پس این تلخی و شیرینی هاست ، صاف و صادق بماند زیباست . . .

ღ♥ღ

من غروب غم انگیز خورشید را زمانی دوست دارم که بدانم فردایش تو را میبینم . . .

ღ♥ღ

دل من ترانه دارد ، غم عاشقانه دارد / به هوای روی ماهت ، همه شب بهانه دارد . . .
+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 1:41  توسط مهدی  | 

ساكنان دريا پس از مدتي صداي امواج را نمي شنوند... چه تلخ است قصه عادت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 18:54  توسط مهدی  | 

پیرزنه تو اتوبوس هی می‌گفته: نی نای نا نای نی نای نای همه کلی دست میزدن براش. بعد یهو دست کرد تو کیفش، دندوناشو در آورد وگفت: نیاوران نیگه دار !
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 18:52  توسط مهدی  | 

 تربيت صحيح يك كودك مي تواند سرنوشت ملتي را تغيير دهد!!!!! مثلاً اگر مادر احمدي نژاد به او آموخته بود كارش را فقط داخل دستشويي بكند امروز ما اينهمه مشكل در اقتصاد ، فرهنگ ، بهداشت ، سياست‌ علوم.. نداشتيم

آن روز که ادعا شد سيد محمد خاتمی با زنی دست داده، طلبه های قم کفن بر تن به خیابان آمدند اما امروز که دختران و پسران شیعه در زندان مورد تجاوز قرار گرفتند اینان به فکر غسل جنابتند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 23:11  توسط مهدی  | 

کروبی بعد از این که رتبه ای بهتر از پنجمی تو انتخابات ریاست جمهوری بدست نیاورد حالا  عکسایی می ندازه که ....

چی بگم...آخرین عکسی که از اون به ثبت رسیده عمق فاجعه رو نشون می ده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 23:9  توسط مهدی  | 

عید همگیتون مبارک...

خودم و خودت که خیلی دوستیم

عید سعید و دکترامون و محمد کیپا که اصلا روزه نگرفتن

عید حسین و علی میرزایی که دنبال بهونه بودن واسه نگرفتن

و مخصوصا عید آدمای مخلصی که با اخلاص روزه گرفتن

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 12:2  توسط مهدی  | 

فواید گاو

موضوع انشاء: فایده گاو بودن را بنویسید

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.

 اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.

  البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد. من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست، بلکه گاو است.

هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.

 یایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد.

مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست میکنند.

هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن بگیرد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد.

وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست.

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند. مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند.

گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را به دست بیاورند تا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری آنها بروند.

از طرفی هیچ گوساله ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و میخواهد ادامه تحصیل دهد. تازه وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو، بعله  برون، خواستگاری، مهریه، نامزدی، زیر لفظی، حنا بندان، عروسی، پاتختی، روتختی، زیر تختی، ماه عسل، ماه..زهر، طلاق و طلاق کشی و.... ندارند.

گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند. آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.

 شاعر در این باره میگوید:

سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست. نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند.

 گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند.

گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟ شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟

گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند. شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟

گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم  شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند..

ما از شیر، گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم.

  تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیراب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟

تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟

آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟ و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها..

تازه گاوها نیاز به ماشین ندارند تا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد.

هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند. البته شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:

 گمون کردی تو دستات یه اسیرم

دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم

 دیده اید گاو نری به خاطر به دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید: عاشقت هستم"!! سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !!

 دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟

گاو ها در جامعه شان فقر ندارند. گاوها اختلاف طبقاتی ندارند. دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمیکنند.

آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند. رویشان را با سیلی سرخ نگه نمیدارند. هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمیخورد.

هیچ گاوی غمباد نمیگیرد. هیچ گاوی رشوه نمیگیرد. هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمیریزد.

هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاو دیگری را نمیشکند. هیچ گاوی دروغ نمیگوید.

هیچ گاوی آنقدر علف نمیخورد که از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد.

 هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد  ..هیچ گاوی...

اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.

اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید...

  لباس ما از گاو است، غذایمان از گاو، شیر و پنیر و کره و خامه و..... همه از گاو است.

  ولی... هیچ گاوی نگفت: من، گفت: ما...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 0:44  توسط مهدی  | 

 

روزنامه «دیلی اکسپرس» گزارش داده است که: «مردان 2 برابر زنان به همسر، همکاران و رؤسای خود دروغ می‌گویند. مردان هر روز 6 بار دروغ می‌گویند».

درست است، بنده هم همین نظر را دارم که مردان هر روز 6 بار دروغ می‌گویند، لذا دروغ‌های چند نفر را بررسی می‌کنیم.

نفر اول:
دروغ اول: سلام عزیزم. صبحت به خیر، چقدر خوشگل شدی امروز!
دروغ دوم: وا، چه خوب. بابات اینا شب میان خونه‌مون؟ چه عالی، خیلی خوشحالم کردی.
دروغ سوم: حتماً برات می‌خرم.
دروغ چهارم: الو، عزیزم من الان توی جلسه‌ام.
دروغ پنجم: خورده به در ماشین قرمز شده!
دروغ ششم: اگه بدونی امروز چقدر دلم برات تنگ شده بود؟!

نفر دوم:
دروغ اول: به خدا قیمت خریدش همینه.
دروغ دوم: نه حاج آقا روزه‌م، نوش‌جان.
دروغ سوم: بحمدالله، اوضاع بهتره.
دروغ چهارم: نه خیر حاج‌آقا، مادر بچه‌ها هستند. تماس گرفتند گفتند التماس دعایشان را به سمع حضرتعالی برسانم.
دروغ پنجم: محتاجیم به دعا.
دروغ ششم: بذار، بچه به دنیا بیاد، براش شناسنامه می‌گیرم. صیغه‌ای و عقدی نداره، بچه‌م، بچه‌مه.

نفر سوم:
آقای محترم بنده از صبح تا حالا 6 مرتبه عرض کرده‌ام که در اغتشاشات اخیر هیچ نقشی نداشته‌ام. من رفته بودم نون بخرم.

نفر چهارم:
دروغ اول: دوستت دارم.
دروغ دوم: دوستت دارم.
دروغ سوم: دوستت دارم.
دروغ چهارم: دوستت دارم.
دروغ پنجم: دوستت دارم.
دروغ ششم: خیلی خیلی دوستت دارم.

نفر پنجم:
دروغ اول: به نام خدا
دروغ دوم: به گزارش خبرنگار ما همانطور که در تصاویر می‌بینید.
دروغ سوم: توجه شما را به گزارش مردمی جلب می‌کنم.
دروغ چهارم: کلیه مسئولان خدوم و زحمت‌کش. . .
دروغ پنجم: . . . وی افزود. . .
دروغ ششم: . . . شاد و سربلند باشید.

نفر ششم:
دروغ اول: لطفاً مساعدت شود. امضا: مدیر
دروغ دوم: اقدام مقتضی مبذول گردد. امضا: مدیر
دروغ سوم: در تسریع این امر بکوشید. امضا: مدیر
دروغ چهارم: کاملاً موافقم. امضا: مدیر
دروغ پنجم: انجام شود. امضا: مدیر
دروغ ششم: همکاری گردد. امضا: مدیر


+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 15:16  توسط فردوس  | 

هزار بار میگن بچه کمتر زندگی بهتر ........ولی کو گوش شنوا!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 6:10  توسط فردوس  | 

 

 

آيا اين جانور فقط يك سگ زشت است يا واقعا يك موجود افسانه‌اي كه كل آمريكا را به وحشت انداخته است؟

روزنامه بيلد گزارش داد، شبكه تلويزيوني KOTV (از گروه CBS) تصاوير حيواني را نشان داد كه جسدش در استيلول (در ايالت اوكلاهاما آمريكا) پيدا شده است.

گفته مي‌شود اين حيوان مي‌تواند چوپاكابرا (Chupacabra) باشد. در داستان‌ها آمده است، اين موجود افسانه‌اي شب‌ها به خانه‌ها و اصطبل‌ها مي‌رود و خون قربانيانش را مي‌مكد!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 17:52  توسط فردوس  | 

 

 

 

احمدی‌نژاد و اوباما در سازمان ملل؛ آیا اتفاقی می‌افتد؟
نامه دوم اوباما به ایران رسید.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 17:52  توسط فردوس  | 

سريال «امپراتور بادها» مراحل پاياني ترجمه را به سفارش شبكه 3 سيما پشت سر مي‌گذارد و قسمت‌هاي جديد مجموعه «هشدار براي كبرا 11» شبكه تهران نيز طي يكي دو هفته آينده آماده پخش مي‌شود.

همانطور كه مي دانيد قسمت آخر سريال افسانه جومونگ قرار است روز جمعه 20 شهريور ساعت 23 از شبكه 3 پخش شود.به همين دليل بهانه خوبي ديديم كه عكسهايي از پشت صحنه اين سريال را براي دوستداران آن بگزاريم


به عکس های جالبی از پشت صحنه سریال جومونگ توجه فرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 17:48  توسط فردوس  | 

امشب ...
از آسمان باران انا انزلنا بر فرق زمین می بارد ...
امشب چشمانم را با آب توبه می شویم
و کلام قرآن در دهانم می ریزم
تا خواب چشمانم را نیازآرد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 3:43  توسط فردوس  | 

تو مرا می خوانی

به خودم می خوانی

تو مرا می گویی : “هر لحظه که خواهی می روم از برت ای دوست”

در همین لحظه مرا

اشک می خواند و من

“به تو می اندیشم”

نتوانم که ندانم

تو منی

نتوانم که دگر باره شوم بیگانه

با تو هستم ای دوست

تو مرا می خوانی

تو مرا می دانی

تو مرا می شنوی

تو مرا می فهمی

تو به من داده ای ان را

که ندیدم چندی ست

تو به من داده ای ای دوست

خودم را…

تو که از خویشتنم می دانی

تو که از من نبریدی

تو نگو این سخن ای دوست

نگو

تو که دادی به من این گنج نگو

 که دگر باره بیفتد تشویش

تو مرا می دانی

تو مرا می فهمی

تو منی

پس تو نگو

با تو هستم ای دوست

…..

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 5:43  توسط فردوس  | 

دلتنگی همیشه از ندیدن نیست. لحظه های دیدار با همه زیبایی گاه پر از دلتنگیست که مبادا دیدار شیرین امروز خاطره تلخ فردا باشه...


 پروردگارا! به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند، گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند، لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند، محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند، عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند

 يکي محبت ميکنه و يکي ناز ميکنه ! اوني که ناز ميکنه هميشه محبت مي بينه اما اوني که محبت ميکنه هميشه تنهاي تنهاست

نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ... واسه شمعي که آب شد تا ازقطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 14:30  توسط مهدی  | 

 اعترافات جديد ابطحي : ندا آقا سلطان رو من کشتم. قتل مايکل جکسون هم کار ما بوده. شهيد حجاب تو مصر هم با برنامه ما کشته شد. اصلا ما واسه ماجراي خوارج در جنگ صفين هم برنامه ريزي کرده بوديم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 14:28  توسط مهدی  | 

نظریه غضنفر در مورد روزه !

انسان در این دنیا مسافری بیش نیست ، و روزه بر مسافر واجب نیست

حلول ماه زولبیا بامیه !

ماه از زیر کار در رفتن به بهانه نیایش !

ماه خوردن ۴ وعده در ۲ وعده !

و ماه میهمانی خدا تو خونه های بنده خدا مبارک !!!

غضنفرگیر داده بوده صندلی‌ عقب هواپیما بنشینه

میپرسن چرا؟

 «میگه  ایلده نشنیدی همیشه میگن

               سرنشینان هواپیما کشته شدند. هیچ وقت صحبتی از بقیه مسافران نبوده



غضنفر باباش میمیره بهش میگن مراسم نمیگیری؟
میگه نه به جاش میریم مشهد

اگر از تنهایی لذت نمی بری زن بگیر تا از تنهایی لذت ببری


سلام و درود خدا بر بندگان پاکش که شما هم اگر به حمام بروید یکی از آنانید


 

سلام خوبی ؟ من هفته دیگه دارم نامزد میکنم ، یه مهمونی کوچیکه حتما بیا

تورو خدا کادو با خودت نیار ، فقط یکی رو بیار باهاش نامزد کنم  !!!

       سحر ... , dashiakol

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 6:8  توسط فردوس  | 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر
باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 6:8  توسط فردوس  | 

دیــدار تو از کــوچه ی ما یاد تو رفته از یـــاد مــن آن هلهلــه و مستی نرفته آدینه بودآن روزی که دیــدار تو کردم یـــاد بود تورا میگیرم هــر آخــر هفته خورشید نگاهت چو پس ابـرفـراق شد برچهره ی من سایـه ی غمهای توخفته ازروزی کـه رفتی بخـدا قـامت من شد پـژمرده و افسـرده و درمانـده و جـَفتـه از دست تـــو رفتــار دلم کــرده تـوقف چون پا و سرش راغم هجران توبسته

 

 

جديدترين ضرب المثل چينی می گويد: يک ايرانی اگر هواپيمايش سقوط نکند، از حوادث رانندگی جان سالم به در ببرد، آلودگی هوا زنده اش بگذارد، زلزله زير آوار لهش نکند و در گودال وسط چهارراه ناپدید نشود، حتماً از خوشحالی خواهد مرد

 

 

قطار می رود،تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و هم چنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...

 

 

ستايش کردم گفتند خرافات است ٬ عاشق شدم گفتند دروغ است ٬ گريستم گفتند بهانه است ٬ خنديدم گفتند ديوانه است ٬ ...... دنيا را نگه داريد ميخواهم پياده شوم !

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 0:55  توسط مهدی  | 

پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : رمضان ، بدين سبب رمضان ناميده شده است كه گناهان را مى‏سوزاند .

پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : در نخستين شب ماه رمضان ، درهاى آسمان گشوده مى‏شود و تا آخرين شب آن بسته نمى‏شود .

پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : اگر بنده ارزش ماه رمضان را بداند ، آرزو مى‏كند كه سراسر سال ، رمضان باشد .

پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : چون هلال ماه رمضان پديد آيد ، درهاى دوزخ بسته گردد و درهاى بهشت گشوده شود و شياطين به زنجير كشيده شوند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 7:31  توسط فردوس  | 

 

به یارو ميگن تو که روزه نمي گيري، چرا سحري مي خوري؟ مي گه نماز که نخونم،... روزه که نگيرم... سحري هم نخورم؟ بابا مگه من کافرم؟

.

به ترکه میگن پاشو سحره. میگه بزار بخوابم.خودم فردا بهش زنگ میزنم

.

یارو! ماه رمضون ميره خونه دوستش مي خوابه


دوستش بهش ميگه سحر صدات كنم؟؟


یارو! مي گه نه همون غضنفر صدام كني بهتره

.

به دلیل استقبال بی نظیر شما روزه داران عزیز, ماه رمضان تا پایان مهرماه تمدید گردید

.

ماه رمضونه یه وقت جایی نری که پیدات نکنم . آخه دارم دنباله ۶۰ تا گدا میگردم !!!روتو حساب کردم!!!

.

مناجات غضنفر باخدا : خدايا ماه رمضان را مانند المپیک هر 4 سال يک بار آن هم در يک کشور برگزار کن

.

طرف روزه می گیره، 5 دقیقه به اذان روزشو میشکنه. می گن چرا اینکارو کردی؟ می گه خواستم به خدا ثابت کنم که می تونم اما نمی گیرم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 7:29  توسط فردوس  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 10:28  توسط فردوس  | 

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 7:58  توسط فردوس  | 

دیشب مطلع شدیم آمار مبتلایان به آنفولانزای خوکی به ۱۹۶+ ۱  نفر رسید . یه نفر نیست به اون یک نفر بگه آبت نبود نونت نبود آنفولانزا گرفتنت چی بود !!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 5:54  توسط فردوس  | 

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
 چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم     

تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 3:17  توسط فردوس  | 

مطالب طنز

همان‌طور که می‌دانید ازدواج بر سه قسم است:

  • ازدواج موقت
  • ازدواج دائم
  • ازدواج دانشجویی!!!


در این نوشتار می‌خواهیم راه‌های یک ازدواج موفق دانشجویی را مورد بررسی قرار دهیم.


ازدواج دانشجویی از سه کلمه‌ی ازدواج + دانشجو + یی تشکیل شده است!!

در لغت‌نامه این کلمات این گونه تفسیر شده است:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 2:48  توسط فردوس  | 

مصاحبه کننده محمد تبریزی

اعترافات:کیپا اوهام

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 2:4  توسط مهدی  | 

گاهی آنقدر غرق آرزو هستی که فراموش می کنی خودت آرزوی کسی هستی 

میل دریا گر کنی ، من دیده را دریا کنم
میل صحرا گر کنی ٬ من سینه را صحرا کنم

نا امیدم گر کنی میمیرم اما باز هم
در همان حالت که میمیرم دعایت می کنم . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 11:37  توسط فردوس  | 

پدرم هميشه می‌گويد "اين خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خيلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پيشرفت کنم؛ سيکلم را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج خيلی فرغ دارد. خارج خيلی بزرگتر است. من خيلی چيزها راجب به خارج می‌دانم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 13:59  توسط مهدی  | 

تحليل و نقد موشکافانه داستان بز بز قندی(طنز)



آنچه در داستان بزبز قندی بيشتر از همه به چشم ميخورد و شک بر انداز است رفت آمد مادر بچه هاست به گونه ای که هيچ وقت در خانه نيست و گرگ نابکار از همين خلاء استفاده ميکرد

طی تحقيقات بنده و کشف بعمل آمده مرودات مشکوکی ديده شده که بز بز قندی به بهانه تهيه علف تازه از خانه خارج میشود اما به محض اينکه دو سه تا کوچه از خانه دور ميشود تغيير ماهيت ميدهد و به سرعت گوشی خود را که به يکی از خطوط اعتباری ايرانسل تجهيز شده در می آورد و به بی افش زنگ ميزند ظرف ۵ دقيقه گوسفند فشنی با يک عدد پژو پارس اسپروت به سراغش می آید و با هم ميروند صفا .


پدر که سه شيفته کار ميکند مادر هم که ميرود
صفا بچه ها هم تنها در خانه ميمانند . کمترين خطری که تهديدشان ميکند گرگ پشت درب است و بيشترين خطر شبکه های ماهواره ايی که از تلويزيون خانه پخش ميشود و آنها بدون نظارت مادر ميبينند . اينگونه میشود که بچه شنگول از آب درمی آيد .

شنگلول چرا شنگول است مگر اين روزها بدون آب شنگولی ميتوان شنگول بود .شنگول را بايد در ابتدا حد زد بعد به راه راست هدايت کرد و بعد بدنبال ساقی محل رفت و آنرا نيز با چند ضربه شلاق به راه راست هدايت کرد تا ديگر به طفل های معصوم آب شنگولی نفروشد .

مونگول هم که بينوا مونگول است و هپلی .

اما حبه انگور که به غايت چند صندوق انگور است اهل طرب است و زيد بازی . آخرين باری که گرگ به خانه بزبز قندی نفوذ کرد با نازک کردن صدا خودش را جای جی اف حبه انگور جا زد بود و وارد خانه شد .

خلاصه نرمال ترين شخصيت داستان همان گرگ است که هدفی منطقی را در کل داستان دنبال میکند و گرنه کليه شخصيت های داستان به نوعی دچار انحرافات اساسی ميباشند .

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 13:58  توسط مهدی  | 

((ذا خلقت المحمود ضحکت النیم ساعه )) همانا زمانیکه محمود را آفریدیم خودمان نیم ساعت خندیدیم

کاش هرگز در محبت شک نبود ، تک سوار مهربانی تک نبود ، کاش بر لوحی که بر جان دل است ، واژه تلخ خیانت حک نبود

هرگز نااميد نشو. اغلب از ميان يک دسته کليد، آخرين کليد است که قفل را مي گشايد

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 9:57  توسط مهدی  | 

نسخه جدید آموزش رد شدن ازخیابان به کودکان اول به سمت چپ که محل عبور ماشینهاست نگاه میکنیم بعد به سمت راست که محل عبور موتورهاست نگاه میکنم بعد به سمت بالا نگاه میکنیم که محل سقوط هواپیماست سپس با روحی سرشار و قلبی مطمئن پا به خیابان می گذاریم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 0:24  توسط مهدی  | 

مطالب قدیمی‌تر